شمارهٔ ۴۵۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آمدی و آتشم به خانه زدی
نلت ماکان منتهی آمدی
دستگیر مریض کیست طبیب
یا طبیب القلوب خذ بیدی
بی رخت زندگی نمی خواهم
لیت روحی یزول عن جسدی
لامع است از جمال طلعت تو
لمعات تجلی احدی
هرچه آمد ز تو همه نیک است
لیکن از ما گرفت رنگ بدی
هنر عاشقانست ترک خرد
عیب ایشان مکن به بی خردی
هرچه مقبول توست ای زاهد
همه رداست پیش عشق و ردی
کی بری پی به سر وحدت عشق
چون ز سبحه مقید عددی
مایه دولت ابد عشق است
جامی و کسب دولت ابدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عشق و اتصال عمیق به معشوق است. شاعر به آمدن معشوق اشاره میکند و از آتش عشق و احساس درونی خود سخن میگوید. او از نیاز به محبت و توجه معشوق میگوید و بیان میکند که بدون عشق زندگی برایش بیمعناست. نیز، به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر روح و زندگی اشاره میکند. شاعر هنر عاشقی را در ترک خرد و شناسایی عشق واقعی میبیند و به دنبال وحدت و زیبایی در عشق است. در نهایت، عشق را به عنوان منبعی از سرمایه و ثروت ابدی معرفی میکند.