شمارهٔ ۴۵۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزی
من لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی
سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگت
نمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی
ز تاب خشم رخ افروختی و آتش زدی در من
معاذالله اگر بار دگر این آتش افروزی
ز چشمت دلبری آموختی دل از همه بردی
چه باشد کز لب جانبخش خود دلداری آموزی
سلیمانی به ملک نیکویی خاتم لب لعلت
مبادا دیو را بر خاتم لعل تو فیروزی
مشو آهوی دام هر کس آن به کاندرین صحرا
کمند همت اندازی و صید عزت اندوزی
ز چاک جیب جان جامی کنی گم نقد عمر آخر
برآن چاک ار نه از دامان وصلش وصله ای دوزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر لحظهای از شوق و درد عاشقانه را توصیف میکند. شاعر از وجود معشوق، که به او شبیه ابر نوروزی است، به عنوان منبع فیض و زندگی سخن میگوید. او خود را تشنهی محبت میبیند و از غم جدایی و عدم دستیابی به زلف معشوق رنج میکشد. شاعر از آتش عشق و تأثیر شگرف آن بر دلش میگوید و نگران است که بار دیگر احساساتش به آتش بیفتد. او همچنین به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و پیشنهاد میکند که معشوق، خود را در دام عشق دیگران نیندازد و از محبت خویش نسبت به او بکاهد. در نهایت، شاعر به ارزش عمر و عشق اشاره میکند و به دنبال وصالی از معشوق است که به روح او معنا ببخشد.