شمارهٔ ۴۵۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به هر که هست چو شیر و شکر درآمیزی
مرا ببینی و از من ز دور بگریزی
هزار حیله کنم تا رسم به صحبت تو
هنوز پیش تو من نانشسته برخیزی
بکش مرا و مکن قصد دیگران تاکی
به قصد کشتن من خون دیگران ریزی
ز طره ات دلی آویخته به هر سو موی
نبود طره مشکین بدین دلاویزی
بود ز سنگ جفات استخوان من شده آرد
پس از وفات اگر خاک قالبم بیزی
ز فرق تا به قدم فتنه ای و گاه قیام
هزار فتنه به تاراج ما برانگیزی
بلای دنیی و دینند نیکوان جامی
نه طور عقل بود کز بلا نپرهیزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از معشوق خود میخواهد که به او نزدیک شود و او را ترک نکند. او برای رسیدن به معشوق تلاش میکند و اگر هم کسی بخواهد او را بکشند، تنها میخواهد که این کار بر سر خودش انجام شود و نه دیگران. شاعر به زیبایی و جذابیت موی معشوق اشاره میکند و میگوید که این زیبایی او را مجذوب کرده است. در نهایت، او به بلایای دنیوی و معنوی اشاره میکند و بیان میکند که عشق و بلایای آن، عقل را تحت تأثیر قرار میدهد.