شمارهٔ ۴۹۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکی
به خون خسته دلان کرده اند دست یکی
کرشمه های تو شد رهنمون عشوه گران
که رخ گشاد یکی و نقاب بست یکی
ز قید عشق تو بیم است مرغ وماهی را
که هست دام یکی زان دو زلف و شست یکی
حدیث محنت و راحت مگوی با عاشق
که هست مرغ هوا را بلند و پست یکی
هزار مدعی زهد و تقوی آمد لیک
سلامت از شکن زلف تو نجست یکی
همیشه مست بود شوخ و فتنه جوی ولی
چو چشم تو نبود از هزار مست یکی
مکن به مصطبه عشق عیب کس جامی
که پارسا بود اینجا و می پرست یکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت عاشقانه اشاره دارد و عشق را با تصاویری از دلبری و فتنه توصیف میکند. شاعر از چهره و زلف محبوب سخن میگوید که دلها را میرباید و به راحتی افراد را به دام عشق میاندازد. او نشان میدهد که در عشق، تجربیات خوش و ناخوش به هم پیوستهاند و کسانی که در این راه گام میزنند، همواره درگیر احساسات مختلف هستند. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که در میان همه زهد و تقوا، در نهایت جذب زیبایی و جذابیت محبوب میشود. در کل، شعر بیانگر پیچیدگیهای عشق و تاثیر شگرف محبوب بر دل عاشق است.