نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودی

خورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی

خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودم

چون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی

حاسد ز بخت وارون گرچه نشست در خون

چون اختر سعادت بر من خجسته بودی

نگسستم از تو هرگز امید گرچه عمری

پیوند آشنایی از من گسسته بودی

جانم به غمزه خستی لیکن ز لطف پرسش

راحت رسان چو مرهم بر جان خسته بودی

گیسو کشان رسیدی چون مشکبو غزالی

کز دست صید پیشه با دام جسته بودی

جامی کنون که رستی از خود به عشق و مستی

می خواه عذر عمری کز خود نرسته بودی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره یک عاشق است که به زیبایی و محبوب خود فکر می‌کند. او به توصیف معشوق خود می‌پردازد و می‌گوید که حتی هنگام خواب هم با خیال او آرامش داشته است. رغم وجود حاسدان و مشکلات، او همچنان امید خود را به عشق از دست نداده و پیوندش با محبوب را قوی می‌داند. به نظر می‌رسد که معشوق او به زیبایی و لطافت مانند یک غزال است و عشقشان باعث شده که او از خود بی‌خود شود. در پایان، شاعر به تقاضای عذری برای عمر از دست رفته‌اش می‌پردازد و در حالتی از عشق و مستی به سر می‌برد.