نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن

نَفَحاتُ وَصلکَ اَوقَدَت جَمَرات شَوقکَ فِی الحَشا

ز غمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا

تو چه مظهری که ز جلوهٔ تو صدای صیحهٔ صوفیان

گذرد ز ذروهٔ لامکان، که: خوشا جمال ازل؛ خوشا

همه اهل مسجد و صومعه، پی وردِ صبح و دعای شب

من و ذکر طلعت و طرهٔ تو مِنَ الغَداةِ اِلَی العِشا

ز کمند زلف تو هر شکن، گرهی فکنده به کار من

به گره‌گشایی لعل خود: که ز کار من گرهی گشا

دل من به عشقِ تو می‌نهد، قدمِ وفا به ره طلب

فَلَئِن سَعیٰ فَبِهِ سَعیٰ و لَئِن مَشیٰ فَبِهِ مَشیٰ

به تو داشت خو دلِ گشته‌خون، ز تو بود جان مرا سکون

فَهَجَرتَنی و جَعَلتَنی مُتَحَیِّرا مُتَوَحِّشا

چه جفا که جامی خسته‌دل ز جدایی تو نمی‌کشد

قدم از طریق جفا بکش: سوی عاشقان جفاکش آ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها از اشتیاق و محبت خود به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که عشق معشوق مانند شعله‌ای در دلش است و غم جدایی از او آتش در سینه‌اش ایجاد کرده است. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه کسانی که در مساجد و صومعه‌ها هستند، فقط به فکر دعا و عبادت‌اند، اما او در تمام روز و شب تنها به یاد زیبایی معشوقش است. همچنین او از تأثیر زلف و زیبایی معشوق بر خود و احساس ناامیدی و سرگشتگی‌اش در پی جدایی صحبت می‌کند و به جفاهای معشوق در حق خود اشاره می‌کند. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که به سوی عاشقان برگردد و از مسیر جدایی خارج شود.