شمارهٔ ۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است
ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است
نبود عاشق لیلی بغیر یک مجنون
تو را به هر سر مویی هزار مجنون است
مرا که حال دگرگون شد از کشاکش هجر
عجب مدار اگر اشک من جگرگون است
سخن ز حد مبر ای محتسب که مستی من
نه از پیاله خورشید و خم گردون است
بریخت شوق تو خون دلم ز دیده بلی
رود شراب ز سر چون ز ساغر افزون است
چه سان روم ره معنی که خون گرفته دلم
خراب صورت مطبوع و شکل موزون است
به عشق طعنه جامی مزن که عاشق را
عنان دل ز کف اختیار بیرون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق احساسات عاشقانه و درد ناشی از فراق است. شاعر از خونین شدن دل و چشمان خود به خاطر غم عشق صحبت میکند و تأکید میکند که عاشقهای بسیار زیادی مانند او وجود دارند. او به مستی و شوقی که از عشق حاصل میشود اشاره میکند و میگوید که این اشکها و احساسات ناشی از عشق واقعیاند و به هیچ چیز غیر از معشوق مربوط نمیشوند. در نهایت، او به سختیهایی که در مسیر عشق وجود دارد اشاره کرده و میگوید که اختیار دلش از دستش خارج شده است.