شمارهٔ ۶۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
گوهر عشق تو را دل صدف است
ناوک درد تو را جان صدف است
بحر اسرار شناسد خود را
شیخ مغرور که بادش به کف است
رخنه تیغ جفایت به سرم
کنگر افسر جاه و شرف است
می رسد راحتم از سیلی فقر
ناله از دست تهی کار دف است
عیش سازان و شراب و لب کشت
چشم عارف نه بر آب و علف است
جامی از اهل ولا همت خواه
گرد تو گرچه بلا بسته صف است
کار هر کس نبود صف شکنی
شیر این معرکه شاه نجف است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مفاهیم عمیق عشق، درد، و حکمت میپردازد. شاعر عشق را به گوهر و دل را به صدف تشبیه میکند، و از دردهایی که در زندگی تجربه میکند سخن میگوید. او به نقش علم و درک در زندگی اشاره میکند و از شیخی مغرور یاد میکند که به خود مغرور است. همچنین از رنج فقر و تلاش برای رسیدن به آرامش صحبت میکند. عارف، به معنای کسی که به حقیقتهای عمیقتر زندگی پی برده است، بر خلاف دیگران، به چیزهای مادی توجهی ندارد. در پایان، شاعر به سختیهای راه و نیاز به شهامت برای عبور از آنها اشاره میکند و بر اهمیت نقش افراد با همت در مواجهه با چالشها تأکید میکند.