شمارهٔ ۸۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دولتم نیست که باشم به سخن دمسازت
گو سخن با دگران تا شنوم آوازت
شاهباز حرم قدسی و در ملک وجود
نیست جز بهر شکار دل و جان پروازت
رفتی و رشته پیوند مرا با تو قوی
روزی آرم به همین رشته سوی خود بازت
همچو گل گرچه به صد پاره شود پرده دل
حاش لله که شوم پرده گشای از رازت
تا شدی نازکنان ساقی خونین جگران
همه مستند ز جام می و من از نازت
بر سرم تاجی و بر تاج گهر کی باشد
که کنم جا به سر خویش به صد اعزازت
چون زند دم ز سخن پیش تو جامی زینسان
که دهد خامشیش لعل سخن پردازت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوقش میگوید که در غیاب او، دیگر نمیتواند از سخنانش لذت ببرد و تنها میتواند به سخنان دیگران گوش دهد. او معشوق را به مانند یک پرنده آزاد توصیف میکند که تنها برای شکار دل و جان پرواز میکند. هرچند که این رابطه گسسته شده، شاعر امیدوار است که روزی دوباره به هم بپیوندند. او با تأکید بر حفظ راز عشقش، از حقارت پردهگشایی در مورد احساساتش صحبت میکند و به زیبایی و ناز معشوقش اشاره میکند که باعث مستیاش شده است. در پایان، شاعر به اهمیت کلام معشوقش اشاره میکند و قدرت آن را در سکوتی دلنشین و پرمعنا میداند.