شمارهٔ ۸۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی به نسخ گل آورده خط بناگوشت
دمیده سبزه تر گرد چشمه نوشت
تو را چو زد به بنا گوش حلقه سنبل زلف
بنفشه شد ز غلامان حلقه درگوشت
فروغ روی تو آتش زند به خرمن عقل
اگر نه پرده کشد سنبل سمن پوشت
هجوم عشق تو نگذاردم به دل نقشی
مرو ز دیده که ترسم کنم فراموشت
چو تو کمر بگشایی من از میان بروم
مرا چه طاقت آن تا کشم در آغوشت
چگونه بر خورم از تو چنین که می بینم
هلاک جان تلف عقل و آفت هوشت
هزار گونه سخن داشت از رخت جامی
نهاد بر لب او مهر لعل خاموشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای معشوق خود اشاره میکند و از تأثیر عمیق عشق بر روح و عقل خود صحبت میکند. او با وصف گل و سبزه به زیبایی چهره معشوق میپردازد و بیان میکند که عشق او چنان فرسایشدهنده است که نمیتواند به درستی آن را تحمل کند. شاعر احساس میکند که نمیتواند بیاو زندگی کند و کمرنگ شدن عشقش ممکن است باعث فراموشی او شود. او در نهایت به زیباییهای کلامی اشاره کرده و میگوید که هزاران سخن برای گفتن از جمال معشوق دارد. این اثر در واقع بیانگر عمق عشق و وابستگی به محبوب است.