شمارهٔ ۹۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
صفای وقت جز از باده مصفا نیست
عجب به عشق تو مستغرقم نمی دانم
که غیر تو به جهان هست دیگری یا نیست
جهان چو فرع و تو اصلی و گر به چشم یقین
نظر کنم همه اصل است و فرع اصلا نیست
چو موج هرکه به دریا فرو رود داند
که موج اگر چه نه دریاست غیر دریا نیست
به کنج صومعه خوان ورد صبح و شام ای شیخ
حریم مجلس ما جای شور و غوغا نیست
هزار قافله پی در پی است در ره عشق
عجبتر آنکه پی یک رونده پیدا نیست
به زخم سنگ ملامت گرفت خو جامی
حریف صحبت نازکدلان رعنا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تفکر در مورد زندگی و عشق میپردازد. شاعر به زندگی شاد و پرشور علاقه دارد و بر این باور است که تنها با عشق میتوان به حقیقت و زیبایی دست یافت. او به این نکته اشاره میکند که در جهان همهچیز به عشق و معشوق وابسته است و مابقی چیزها در نظر او بیاهمیت هستند. همچنین، شاعر به مقایسه عشق با دریا و موج میپردازد، بیان میکند که هیچ چیزی جز خود عشق ارزش ندارد و در این مسیر، انسان باید از ملامتها نترسد و به جستجوی عشق بپردازد. در نهایت، او به تنهایی در جستجوی عشق اشاره میکند و میگوید که در این راه همراد و همدمی پیدا نمیشود.