شمارهٔ ۹۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مقام عارف عالی مقام بی وطنیست
طراز کسوت فقر و فنا وبرهنه تنیست
به گوش دهر ازین راستر سخن نرسید
که گوهر صدف بحر صدق کم سخنیست
چو نیست بنده آن شاه مکی و مدنی
ازان چه سود که مکیست خواجه یا مدنیست
گرفت گوشه چو خم شیخ پر شراب غرور
به محتسب که رساند که وقت خم شکنیست
به قبله روی و بتان در درون ز حرص و هوا
نه این خدای پرستیست بلکه برهمنیست
هوای عشق کنی همت از دو کون ببر
که این عروج نیاید ز همتی که دنیست
خجالتیست عظیم از رخ تو جامی را
که زخم تیغ فراق تو خورد و زیستنیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عارف و صوفی، از بیوطنی و مقام عرفانی صحبت میکند. شاعر میگوید که یک عارف واقعی از دنیای مادی و تعلقات آن بینیاز است و لباس فقر و فنا را بر تن دارد. او بیان میکند که راز اصلی وجود انسان در درون او نهفته است و این راز در کلامش نمیگنجد. به نظر میرسد که دانایی و معرفت حقیقی در رهایی از تعلقات دنیوی به دست میآید و آنچه که در این دنیا به عنوان "خدای پرستی" شناخته میشود، به نوعی غیر واقعی است. نیز به عشق و تلاش برای رسیدن به عوالم معنوی اشاره میکند و از احساس خجالت در مواجهه با درد جدایی از محبوب سخن میگوید. در نهایت، او تأکید میکند که واقعیات الهی در وجود انسان و عشق نهفته است و این عشق باید همت را از بند دنیا آزاد کند.