شمارهٔ ۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بندم به سینه دمبدم از سیم مژگان تارها
وز دل بر این قانون ز غم بیرون دهم آزارها
تا لعل شکر خای تو شد قیمتی کالای تو
درهر سر از سودای تو شوریست در بازارها
باشدکه یک گلبرگ تر آید چو رویت در نظر
چون باد گردم هر سحر گرد همه گلزارها
بی رویت ای رشک سمن گل نیست آنها در چمن
دور از تو برق آه من آتش زد اندر خارها
با ضعف تن پشت دوتا تا ایستم پیشت به پا
در کوی تو نبود مرا پشتی جز از دیوارها
پندار زهدم داده خو با کردن از خود گفت و گو
می ده که یابد شست و شو نقش همه پندارها
جامی چه غم گر خون خورد تا شعر رنگین آورد
برخاطرت گر بگذرد روزی بدین گفتارها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عاشقانه و عاطفی عمیقی را بیان میکند. شاعر از درد و آزارهایی که از دوری معشوق میکشد سخن میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. او به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار دارد و این زیبایی را با گلها و دیگر جلوههای طبیعت مقایسه میکند. شاعر از عدم توانایی خود در اشکار کردن احساساتش، و اینکه هیچ پشتیبانی جز دیوارها ندارد، ابراز ناامیدی میکند. او همچنین به این فکر میکند که با وجود درد و رنج، عشق او میتواند به آثار زیبا و شعرهای رنگین تبدیل شود. در نهایت، شاعر امیدوار است که روزی عشق او به معشوق در خاطرش باقی بماند.