شمارهٔ ۹۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در دلم زآتش تو داغ بس است
خانه تنگ است یک چراغ بس است
گر نیامد دلم به کف به سراغ
اینکه آمد به تو سراغ بس است
مشک گو روبه باد و عود بسوز
بوی تومانده در دماغ بس است
باغبان را چه کار با عطار
عطر جیبش نسیم باغ بس است
محضر رندیم ز درد کشان
دلقی از جرعه داغ داغ بس است
چتر فرق شهید وادی عشق
گرد گشته سپاه زاغ بس است
سود جامی ز شغل غمهایت
از غم دیگران فراغ بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از آتش عشق و احساسات عمیق درونی خود سخن میگوید. او احساس میکند که خانهاش به تنگی محدود شده و تنها با یک چراغ (نور امید) میتواند روشنایی ببخشد. او در حالی که در جستجوی عشق است، از این که نتوانسته به عشق خود برسد، غمگین است. شاعر به عطر و بوی خوش زندگی اشاره کرده و نشان میدهد که حتی در کنار زیباییها، درد و رنج نیز وجود دارد. همچنین او به تفاوتهای زندگی و عشق اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که غمهای او به اندازه کافی است و نیازی به غم دیگران ندارد. به طور کلی، این اشعار نشاندهنده عمق احساسات انسانی و درگیری با عشق و درد است.