بخش ۸۴ - حکایت سلیمی جرونی
سلیمی جرونی / شیرین و فرهاد / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شنیدستم که یک باری جوانی
دل خود داده بد با دلستانی
دلش چون گیسویش همواره در تاب
نه روز آرام بودش نی به شب خواب
بسی کوشید تا من بعد ده سال
به وصلش رهنمونی کرد اقبال
چو خلوت کرد و با محبوب بنشست
طمع می خواست تا سویش کشد دست
که ناگه آن پری در لرزه افتاد
دل عاشق شد از این غصه ناشاد
بدو گفت از که می ترسی غمی نیست
که اینجا هیچ کس نامحرمی نیست
جوابش داد آن معشوق عاقل
که ای عاشق مرو پر از پی دل
که مخلوق ار چه اینجا نیست ظاهر
ندارم شک که خالق هست حاضر
چو گفت این عاشق از غیرت برافروخت
و زان آتش هوای خویشتن سوخت
که تا دانی که هر کو هست با دوست
نباشد شک که لاشک دوست با اوست
میفت از ره مخور بازی به شاباش
به هر حالی که هستی با خدا باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این داستان، جوانی عاشق محبوب خود میشود و دلش در آرزوی وصال او همیشه در تب و تاب است. بعد از ده سال تلاش، بالاخره فرصتی برای خلوت با محبوبش به دست میآورد. اما در آن لحظهای که میخواهد به او نزدیک شود، معشوق به دلیل ترس از وجود خداوند و نگاه او، او را از این کار منع میکند. معشوق با بیان اینکه خداوند همیشه حاضر است، در واقع به او یادآوری میکند که باید در همه حالات با خداوند در ارتباط باشد و به عشق الهی توجه کند. در نهایت جوان متوجه میشود که عشق واقعی در ارتباط با خداوند است و نباید تنها به ظواهری چون محبوب دل خوش کند.