نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۵ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاری

کلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری

دماغ ناتمام نیم جان می سازد ای ساقی

حباب آسا مرا برپای دارد فیض سرشاری

اگر یکبار گلهای تماشا چیند از رویت

کشد بلبل به گلشن از خیابان خط بیزاری

به مردم روشن است از موی مژگان تو این معنی

که از بیمار داری نیست افزون ضعف بیماری

فلک را با تو کاری نیست تا خاک رهی، جویا!‏

نپیچیده است دست زور هرگز پنجهٔ زاری

ای که از سر تا به پا لبریز معنی چون خمی

بر مدار از خویشتن دست طلب در خود گمی

گوهر معنی است پنهان در تو خود را کم مگیر!‏

خویشتن را قطره می پنداری، اما قلزمی

یک نفس در دیده کی آرام می گیرد نگاه

هر قدر بگریزی از مردم، عزیز مردمی

پای تا سر در پی روزی، دهانی و شکم

تا تو چون دست آس سرگردان مشت گندمی

کی بود کامل جنون را فکر پاییز و بهار

نارسی، زان در رسیدنها به بند موسمی

دور چشم بد زتمکین تو کاندر بزم می

از شراب لعل گون کوه بدخشان چون خمی

کو صفاهان تا نهی جویا به سر تاج مراد

تا به هندی همچو طاووس از پی زیب دمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره بیداری و آگاهی است که می‌تواند درهای فیض و نعمت را به روی انسان بگشاید. شاعر به تاثیری که زیبایی و محبت معشوق بر انسان دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که موی مژگان معشوق نشان‌دهنده شدت عشق و وابستگی اوست. او همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که انسان نباید خود را دست‌کم بگیرد و دریابد که درونش معانی عمیق و ارزشمندی نهفته است، هرچند که ممکن است خود را قطره‌ای کوچک ببیند. شعر به تمایل انسان به جستجوی خوشبختی و تأثیر زنده‌بودن بر روی زندگی و روابط اجتماعی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از زیبایی‌ها و لذت‌های زندگی و عشق می‌گوید و اهمیت آن‌ها را یادآوری می‌کند.