نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹۴ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

تا که تو بر خویشتن سوار نباشی

غازی میدان کارزار نباشی

از تو توان داشت چشم مهر و مروت

گر تو ز ابنای روزگار نباشی

کی رسدت ز آفتاب عشق نصیبی

تا چو مه یک شبه نزار نباشی

بر تو غم روزگار دست نیابد

تا که تو پابند اعتبار نباشی

چربی و نرمی گزین! مباش گرانجان!‏

تا به دل روزگار بار نباشی

تا تو به دریا نمی دهی دل خود را

هرگز از این ورطه برکنار نباشی

خاک سر کوی یار شو که چو جویا

سرمهٔ بینش شوی غبار نباشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به اهمیت خودآگاهی و تسلط بر خویشتن اشاره دارد. شاعر می‌گوید تا زمانی که فرد بر خود مسلط نباشد و وابسته به فضای روزگار باشد، نمی‌تواند در میدان زندگی به موفقیت و عشق واقعی برسد. او تأکید می‌کند که تنها با رهایی از بندهای دنیوی و وابستگی‌هاست که می‌توان بر سختی‌ها غلبه کرد و به روشنایی و بینش دست یافت. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که با خضوع و درک عمیق از خود، می‌توان به سرمنزل مقصود رسید.