شمارهٔ ۲۳۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه سر در صیدگاهش بر زمین افتاده است
هر طرف چون نقش پا نقش جبین افتاده است
پیش ما باشد یکی پست و بلند روزگار
نقش ما برخاسته تا بر زمین افتاده است
حلقه های دامنش از مژگان برگردیده است
صید دل را آنکه در فکر کمین افتاده است
هست در جولانگه او جاده ها خط شعاع
نقش پایش آفتابی بر زمین افتاده است
روشن است از توتیای گرد غربت دیده اش
شمع مجلس تاجدار از انگبین افتاده است
از غبار راهش آمد نکهت دود کباب
بسکه دلها در پی آن نازنین افتاده است
برنخیزد بعد از این جویا غبار از خاک هند
بسکه آب روی مردان بر زمین افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای دل شاعر و وضعیت جامعه میپردازد. شاعر به تصویر کشیدن دلتنگی و غم و اندوه میپردازد که از صیدگاه دل و عشق ناشی میشود. او به نحوی از فروریختن روزگار و نابرابریهای زندگی سخن میگوید و به آثار ناامیدی و غم که بر قلبها نشسته اشاره میکند. همچنین، به زیبایی و جذابیت فردی خاص اشاره میشود که دلهای بسیاری را شیدا کرده، در حالی که غبار و درد و رنج نیز در این مسیر وجود دارد. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که دیگر از خاک و غبار زندگی جستجو نکند، چرا که بسیاری از افراد بزرگ و صاحبنام دچار مصیبت و رنج شدهاند.