شمارهٔ ۲۵۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی است
همیشه هرکه چو گل در پی خودآرایی است
بغیر من به خیال کسی گذار مکن
به سیر خلوت دلها مرو که رسوایی است
ز حسن کامل آن دلربایی چار ابرو
کدام دل که نه در چارسوی رسوایی است
زکوة جلوه مپندار سایه بر خاکم
ترا که موسم جوش بهار رعنایی است
به غیر خون جگر خلق را نمی ریزد
میی به ساغر دل تا سپهر مینایی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای ظاهری و باطنی اشاره دارد و از عشق و احساساتی که در دل دارد سخن میگوید. او بر این باور است که لااقل فردی باید به عشق او توجه کند و در دنیای عشق به دیگران خیالی نکند. دلربایی و زیبایی محبوبش را توصیف کرده و به رسواییهایی که ممکن است از دلباختگی پیش بیاید، اشاره میکند. در نهایت، او بیان میکند که فقط خون جگر است که افراد را به هم نزدیک میکند و در واقع، عشق حقیقی به مانند مینابی است که در دلش میجوشد.