شمارهٔ ۲۵۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شد شباب و جسم غم فرسوده با ما مانده است
شاه رفت و گردی از دنبال برجا مانده است
تا اثر در روزگار از کوه و صحرا مانده است
بر زبانها شهرت شیرین و لیلا مانده است
لاله در صحرا نشان از حال مجنون می دهد
در جهان آوازه اش زین طبل سودا مانده است
دست لطف ساقی کوثر مگر بگشایدش
نامهٔ دل سر به مهر آرزوها مانده است
رشتهٔ بال و پر او قوت ضعف من است
رنگ رویم گر شب وصل تو برجا مانده است
بر زمین ریزد سرشکم رنگ گلزار بهشت
بسکه در دل زان گل رویم تمنا مانده است
گردباد از صورت احوال مجنون گرده ای است
یک خلف زان دودمان جویا به صحرا مانده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساساتی عمیق و غمانگیز اشاره میکند که از گذر زمان و فراق عزیزان ناشی شده است. او به یاد گذشتهای شیرین و پرشور میافتد که اکنون فقط خاطرات و علامتهایی از آن باقیمانده است. نمادهایی مانند "لاله" و "مجنون" نشاندهنده عشق و درد فراق هستند. شاعر از ساقی میخواهد که به او لطفی کند و آرزوهایش را برآورده کند. در نهایت، او از وضعیت خود ابراز ناتوانی میکند و نشان میدهد که عشق و دلباختگی چه تأثیری بر زندگیاش گذاشته است.