شمارهٔ ۲۵۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به غیر از باده زار و ناتوان افتاده است
چارهٔ کارش همین آتش به جان افتاده است
تا دلم در فکر رخسار بتان افتاده است
همچو مینای میاش آتش به جان افتاده است
هر کرا نبود به رنگ ماه از دریوزه عار
طشت رسوایی ز بام آسمان افتاده است
بلبل نطقم ز جوش حیرت نور رخش
همچو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است
با همه اعضا دود چون سایه از دنبال او
آهویی کز تیر آن ابرو کمان افتاده است
گر به لطف از خاک برگیرد شود نخل بهشت
سایهای کز قد آن سرو روان افتاده است
ناوک دلدوز او جویا نشانش چون نساخت
همچو شمعم آتش اندر استخوان افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات شدید عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از دل ناتوان و آتشزدهاش سخن میگوید که به خاطر زیبایی و یاد چهره محبوب، به شدت دچار اندوه و جنون است. وی به تصاویر زیبای طبیعی مانند بلبل و شمع اشاره میکند که به نوعی نمایانگر حال دل اوست. اشعار به شدت پر از تمثیلها و احساسات است و نشاندهندهی رسوایی و عذاب ناشی از عشق میباشد. در نهایت، شاعر در مییابد که حتی با وجود این همه درد، عشق او به محبوبش ادامه دارد.