شمارهٔ ۳۲۲ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نخل را باد خزان تنها نه عریان کرد و رفت
برگ عیشش عندلیبان را پریشان کرد و رفت
مشفق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت
لاله زار سینهٔ ما را نیستان کرد و رفت
رنگ و بویی کز رخ و زلفش نسیم اندوخت دوش
صبحگاهان صرف تعمیر گلستان کرد و رفت
شوخ رنگین جلوهٔ من تا از این وادی گذشت
دشت را از لاله خون دل به دامان کرد و رفت
کار دل با تیغ ابرویی است کز نظاره ای
چشم را بر روی ما زخم نمایان کرد و رفت
تخم اشکی هر که امروز از پشیمانی فشاند
بهر خود صحرای محشر را گلستان کرد و رفت
از سر زلف که آمد رو به این وادی نسیم
خاطر آسوده ام جویا پریشان کرد و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف زیباییها و دگرگونیهای طبیعی و احساسی میپردازد. باد خزان باعث تنهایی نخلها و پریشانی خوشیها میشود. شاعر از لطافت و زیباییهای رخسار و زلف معشوقهاش سخن میگوید که قلبها را به زخم عشق رنجور کرده است. هر روز، با گذر نسیم، حال و هوای دل دگرگون میشود و احساسات را به درد و اندوه میکشاند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی اشکریزان، میتواند دنیای محشر را به گلستانی بدل کند. شاعر در جستجوی آرامش است، اما با هر نسیم، خاطرات و احساساتش پریشانتر میشود.