شمارهٔ ۳۳۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
لعل میگون تو تا غارتگر هوش من است
چشم مخمور بتان خواب فراموش من است
آفتاب من بیا کز شوق هم آغوشی ات
چون مه نو آنچه از من مانده آغوش من است
نالهٔ حیرت نصیبان را زبان دیگر است
شور صد محشر نهان در وضع خاموش من است
در ره فخریه پر بالا دوی محمود نیست
ورنه گردون از مه نو حلقه در گوش من است
از نگاه گرم خود ترسم شود چون شمع آب
بسکه نور شرم با شوخ قدح نوش من است
با شنیدن صلح از گفتن کنند اهل کمال
غنچه بودم گل شدم جویا دهن گوش من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حالتهای روحی شاعر است. شاعر از زیبایی و جاذبههای معشوق خود صحبت میکند و به تأثیر عمیق آن بر احوال خود اشاره دارد. او میگوید که چشمان معشوق خواب را از او میگیرند و عشقش مانند آفتاب، زندگیاش را روشن میکند. شاعر از احساس حیرت و شگفتی خود در برابر عشق یاد میکند و بیان میکند که این عشق او را به درجهای بالاتر از گل رسانده است. همچنین، او به تأثیر نگاههای گرم و شرمآور معشوق اشاره کرده و این نگاهها را دلیل ترس خود چون آب شدن شمع میداند. در نهایت، به تحول خود از جوانه به گل اشاره میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی در کلام اهل کمال، فضایی برای صلح و آرامش به ارمغان میآورد.