شمارهٔ ۳۳۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیخود صهبای حیرت باش می نوشی بس است
یک نگاه آیینه را سامان بیهوشی بس است
دایم از فیض سحر روشن روانان زنده اند
مردن شمع و چراغ بزم خاموشی بس است
می پرستی محتسب از ما بلندآوازه شد
شیشه را با ساغر و پیمانه سرگوشی بس است
اینکه می گویی ندانم یار را از بیخودی
یک دلیل معرفت از خود فراموشی بس است
گر فقیری چشم از دنیا و مافیها بپوش
کسوت درویش پنداری نمد پوشی بس است
نرم نرمک چیست عمرت پنجهٔ پنجه گرفت
همچنان در فکر دنیا سخت می کوشی بس است
من کجا جویا و ره بردن به بزم او کجا
اینکه دارم با خیال او هماغوشی بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون حیرت، عشق و سرنوشتی که انسانها با آن مواجهاند، میپردازد. او میگوید که وقت خود را در حیرت و مستی تلف نکنید و به جای آن به عمق وجود خود مراجعه کنید. زندگی کوتاه است و باید از زیباییهای آن لذت ببرید. شاعر به این نکته اشاره دارد که علاقمندی به مدارج دینی و فکری، زمانی ارزش دارد که انسان خود را فراموش نکند و درک کند که زندگی دنیوی چه اندازه بیمعنی میتواند باشد. در نهایت، او به درک عمیقتری از عشق و ارتباط با معشوق میرسد که این احساس خود به اندازه کافی شعفآور است.