نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۲ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رفتی و حال دل از بسیاری غم درهم است

در چمن هر شاخ گل دور از تو نخل ماتم است

حرف بی مغزی بریزد گر ز نوک خامه ای

دلنشین ساده لوحان همچو نقش خاتم است

عذرخواهی چاره باشد خاطر رنجیده را

چرب نرمی زخم شمشیر زبان را مرهم است

گر ندانی خویش را داناترین مردمی

شعر خوب اکثر به نام مولوی لااعلم است

آرزوی مستی سرشارم امشب در سر است

گر همه پر می کنی پیمانه، ساقی! پر، کم است

شوخ ما را نیست جز در دامن وحشت قرار

چون شرار این شعله خو آغوش پرورد رم است

تا توانی در شکست دشمن سرکش مکوش

خار تا در پای نشکسته است آزارش کم است

ای جفا جو بر جوانیهای عشقم رحم کن

‏ چهرهٔ خاطر هنوزم نو خط گرد غم است

نیستی بگزین که ره یابی به معراج قبول

شکل لابر دعویم آری دلیل سلم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از غم و اندوه ناشی از جدایی سخن می‌گوید. او احساس می‌کند دلش از غم در هم است و زیبایی‌های دنیای اطرافش، مانند گل‌ها، تحت تأثیر نبودن معشوق به ماتم تبدیل شده‌اند. شاعر به بی‌معنایی حرف‌های غیرعاقلانه اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که عذرخواهی می‌تواند زخم‌های روحی را التیام بخشد. او می‌گوید که بهتر است در شناخت خود دقت کنیم، زیرا شعر خوب معمولاً به مولوی نسبت داده می‌شود. آرزوی مستی و خوشی در دلش است، اما درمی‌یابد که ترس و نگرانی در زندگی‌اش سایه افکنده. شاعر از کسانی که به او جفا می‌کنند می‌خواهد به یاد جوانی‌هایش رحم کنند و او را در مبارزاتش تنها نگذارند. نهایتاً، او اشاره می‌کند که در مسیر جستجوی حقیقت و عشق، هر کس باید به مسیر خود ادامه دهد و انتخاب‌های درستی داشته باشد.