شمارهٔ ۳۷۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن نور که هر ذره ازو در لمعان است
در پردهٔ پیدایی او گشته نهان است
در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشید
بر خاک ره افتادهٔ آن سرو روان است
تا ترک نگاه تو دگر قصد که دارد
دستی زدده بر تیرکش آن مژگان است
فریاد که دور از می چون خون کبوتر
خون دلی از دیده مرا در سیلان است
هر صبح در اندیشهٔ آن گلشن رخسار
با نکهت گل رنگ رخم در طیران است
پوشیدن ازو چشم محال است که پیوست
در خواب مرا پیش نظر در جولان است
از چشم تو رستن نتوان زانکه نگاهش
ازی است که سرپنجهٔ او از مژگان است
از خوبی رخسار تو جویا چه برآید
چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و ناپیدایی حقیقت اشاره میکند. او میگوید که نور و زیبایی در هر ذرهای وجود دارد، اما در پردهای از ظاهر مخفی شده است. نگاه عمیق به عشق و زیبایی طرف مقابل، او را به یاد خورشید میاندازد که بر زمین افتاده است. شاعر از احساسات عمیق خود میگوید و اینکه دوری از عشق او مانند جریانی از خون درون اوست. هر روز با یاد معشوقش بیدار میشود و در تفکر زیبایی اوست. همچنین بیان میکند که فرار از نگاه و جذبه معشوقش غیرممکن است، زیرا اثر آن به قدری عمیق است که او را از خواب بیدار میکند. در نهایت، به زیبایی رخسار معشوق اشاره میکند و میگوید چیزی که واضح است، نیازی به توضیح ندارد.