نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۱ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست

پریی مثل تو در نوع بنی آدم نیست

آب و رنگ چمن حسن فزاید زحیا

بر گل رو عرق شرم کم از شبنم نیست

قانعی را که سرش بر خط تسلیم و رضاست

شادیی در دلش از بیش و غمی از کم نیست

در فراق تو مدام آرزوی مرگ کنم

زانکه شق شب هجر تو ازین اسلم نیست

شیخ شهر آنکه به خوبی ملکش می خوانی

حرف من نیز همین است که او آدم نیست

آنکه از دیدن لعل نمکینش جویا

نشد از دست در این دایره جز خاتم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد یک معشوق می‌پردازد. شاعر به زیبایی و بی‌همتایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس مانند او در عالم وجود ندارد. او همچنین به ارزش و معنای زندگی قانعانه اشاره دارد که در آن خوشحالی و غمی وجود ندارد. در ادامه، شاعر بیان می‌کند که در فراق معشوقش آرزوی مرگ می‌کند زیرا جدایی از او برایش تحمل‌ناپذیر است. او به انتقاد از شیخ شهر می‌پردازد و می‌گوید که او در واقع آدمیت ندارد. نهایتاً، شاعر به جستجوی زیبایی معشوقش و نارسایی‌های زندگی در این دنیای محدود اشاره می‌کند.