نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۴ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شکوه عشق به پا سقف آسمان دارد

به سرو آه من این قمری آشیان دارد

تنی چو شمع بود در حساب سوختگان

که مهر داغ به طومار استخوان دارد

توان به حسن ادب پاس آشنایی داشت

زحفظ مرتبه این گنج پاسبان دارد

زحلقه حلقهٔ جوهر چو محشر سیماب

شکوه حسن تو آیینه را تپان دارد

زحرف کس نشنیدیم بوی یکرنگی

به رنگ غنچه گر از لخت دل زبان دارد

همیشه قطع کلامم کنی به تیغ زبان

چنین دو نیم سخن را مزن که جا ن دارد

هر آن حریف که چیزی به خویش نسپرده است

فراغت عجبی از نگاهبان دارد

زسوز عشق کسی را که تن به سختی داد

چو نای پوست به تن حکم استخوان دارد

من و شکایت افلاک؟ کافرم جویا!‏

اگر دلم سر سودای این دکان دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تقلید از احساسات عمیق عشق و درد ناشی از آن اشاره دارد. شاعر عشق را به عنوان نیرویی بزرگ و آسمانی توصیف می‌کند که به روح و جان او نفوذ کرده است. او از شمعی سخن می‌گوید که در میان سوختگان قرار دارد و در عین حال به زیبایی و ادب نیز تاکید می‌کند. عشق و زیبایی به عنوان گنجینه‌ای ارزشمند در زندگی نمایان می‌شود و شاعر از دشواری‌های ارتباط و عدم فهم بین افراد می‌نالد. احساس تنهایی و سختی‌های ناشی از عشق در کلمات او پنهان است و در نهایت، شاعر از درون خود می‌پرسد آیا هنوز امیدوار به یافتن پاسخ برای آرزوهایش هست؟