شمارهٔ ۴۱۴ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسیکه رفتن ازین نشئه در نظر دارد
به قدر طول سفر زاد راه بردارد
فریب خوردهٔ دولت قرین آفتهاست
زموج آب گهر کشتیش خطر دارد
کسیکه آن مژه گردیده تکیه گاه دلش
هزار نشتر الماس در جگر دارد
بود نهایت سیر فغان زلب تا گوش
ز دل چو ناله برآید به دل اثر دارد
خوش است بی سر و پایی ولی زخود رفتن
زحق نمی گذرم عالمی دگر دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن نیایشی فلسفی دربارهٔ فراق و سفر است. شاعر به دو نکته مهم اشاره میکند: نخست، کسی که میخواهد از این نشئه (حالت روحی یا دنیوی) خارج شود باید به اندازهٔ سفر خود آمادگی داشته باشد. دوم، او به خطرات و رنجهای ناشی از این سفر میپردازد و تأکید میکند که افرادی که دلشان به چیزی یا کسی وابسته است، دچار درد و رنج زیادی خواهند شد. همچنین، او بر این باور است که در نهایت، اگرچه ممکن است انسان در زندگی دنیوی بیسر و پا باشد، اما باید به حقیقت و عالم دیگری اعتقاد داشته باشد.