شمارهٔ ۵۰۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پیش از آن دم که قضا در پی ایجادم بود
عکس رخسار تو در آینهٔ یادم بود
هست دل در طلب هر چه میسر نبود
آنچه از دیده نهان بود پریزادم بود
همچو برگی که زگل بر سر خاری ریزد
دور ازو بر مژه لخت دل ناشادم بود
صید دل شکر که منت کش صیاد نشد
موج خوناب جگر خنجر فولادم بود
لب فرو بستنش امروز ز اندیشهٔ غیر
سیر آهنگ تر از شوخی فریادم بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر اشاره میکند که قبل از ورود قضا و قدر به زندگیاش، یاد و لبخند معشوق به وضوح در ذهنش بود. او میگوید که دلش در جستجوی چیزی است که در دسترس نیست و آن چیز به نوعی به معشوقش مرتبط است. همچنین با استفاده از تشبیهات زیبا، بیان میکند که عشقش همچون برگی است که در کنار خاری قرار دارد و احساساتش به شدت عمیق و خونی از درد است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که امروز نمیتواند از فکر غیر معشوقش آرامش یابد و عمرش به شوخی و درد تبدیل شده است.