شمارهٔ ۵۰۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد
صید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد
عاشقانت را بود با درد پیوند دگر
بعد مردن وای اگر مشت گل ما دل نشد
می رسد جان در گداز تن به معراج قبول
استخوانی تا نماند از ماه نو کامل نشد
زینت تن باعث نقص هنر کی می شود
جوهر آیینه از موج صفا زایل نشد
هر قدر تخم هوس کشتیم غم آورد بار
مزرع امید ما صد شکر بی حاصل نشد
دست خالی می رود سوی وطن زین خاکدان
هر کرا برگ سفر جویا کف سایل نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان دردها و ناامیدیهای عاشقانه میپردازد. او از زخمهای عاطفی سخن میگوید که بر دل عاشقان نشسته و این زخمها هیچ کس را کشته است. هرچند عشق و درد پیوندی عمیق دارند، اما شاید پس از مرگ، هیچ چیز به خوبی قبل نشود. تلاشها و امیدها به ثمر نمینشینند و زندگی همچنان با غم و ناکامی ادامه مییابد. در پایان شاعر اشاره میکند که کسی نمیتواند با دست خالی به خانه برگردد و این نشاندهنده ناملایمات زندگی است.