شمارهٔ ۶۶۸ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بود
بر کفم ساغر می آبلهٔ پرخون بود
دیده دیدم که به خوناب جگر می غلتید
خبر از حال دلم نیست ندانم چون بود
معنیی نیست در این نشئه مگر با مجنون
آنکه پنداشمتش بی خرد افلاطون بود
شوخی رنگ تو می آمدم امشب بخیال
دیده ام تا به سحر جام می گلگون بود
چه کشیده است ز عالم به دماغی که نداشت
آنکه از دایرهٔ باده کشان بیرون بود
شأن هم چشمی جویا نبود مجنون را
هر سرشکی که چکید از مژه ام مجنون بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و فراق معشوق سخن میگوید. او در شب حزنانگیزی به سر میبرد و حالش به شدت تحت تأثیر جدایی از محبوبش قرار گرفته است. شاعر به توصیف احساسات دردناک خود میپردازد، از ساغری پر از می که به خون آغشته است سخن میگوید و به تصویر کشیدن حالتی میپردازد که چشمانش به خاطر غم فروزان است. اشاره به مجنون و افلاطون نشاندهنده دیوانگی عشق و جستجوی حقیقت است. همچنین، شاعر از زیبایی محبوبش در خاطراتش یاد میکند و بیان میدارد که حتی اشکهایش نیز جلوهای از دیوانگی او دارد. این شعر در نهایت به عمق احساسات عاشقانه و زوال روحی اشاره میکند.