شمارهٔ ۶۹ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کاری نیاید از خرد ذوفنون ما
ما را بس است مرشد کامل جنون ما
سر در کنار دامن محشر نهاده است
خوش دل ازین مباش که خوابیده خون ما
پیرا نه سر ز سرکشی نفس فارغیم
خصم از شکست ما شده آخر زبون ما
مانند داغ لالهٔ نشکفته در چمن
گردیده دود آه گره در درون ما
دل را کمال حسن برآشفتگی فزود
دور خط است فصل بهار جنون ما
جویا سزد اگر به فلاطون زنیم طعن
استاد ماست موسوی ذوفنون ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به اوج دانش و جنون خویش اشاره میکند و بیان میکند که ما نیازی به خرد در آثار دیگران نداریم، زیرا مرشد ما، خود جنون ماست. او به مرزهای معرفت و عشق اشاره میکند و از درد و رنج درونی خود میگوید که شبیه داغ گلی در چمن است. دل او از زیبایی و عشق به شدت آشفته شده است و به این ترتیب به فصل بهار جنون خود اشاره میکند. در نهایت، شاعر استاد خود را موسوی ذوفنون میداند و به طعنه به دیگران میزند که اگر بخواهند به فلسفه فلاطون بپردازند، نمیتوانند به عمق معرفت و جنون او برسند.