شمارهٔ ۶۹۸ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کدامین شب به خواب آن روی خندانم نمیآید
که دریاهای خون از چشم گریانم نمیآید
مگر زد برق آهم کاروان اشک خونین را
که عمری شد به طوف طرف دامانم نمیآید
کمانابرویی دیدم که مانند پر ناوک
ز حیرانی به هم صفهای مژگانم نمیآید
شکفتم گل گل از داغ تنمایش و زین داغم
که او هرگز به گلگشت گلستانم نمیآید
به پیش محرم و بیگانه غلتیدم به خون دل
کسی را رحم بر حال پریشانم نمیآید
دمی نبود که دل از رخنههای سینه از هجرت
به استقبال هر چاک گریبانم نمیآید
ندیدم همچو ترک چشم او قبقاج اندازی
برون کس با بت برگشته مژگانم نمیآید
کدامین صبحدم کاندر هوای غنچهٔ لعلش
چو گل چاک گریبان تا به دامانم نمیآید
چرا جویا نغلتد بر دل اهل سخن نظمم
که بر لب غیر گوهرهای غلتانم نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ مضطرب بودن شاعر و غم و اندوهی است که به خاطر نبودنِ معشوق احساس میکند. شاعر در خواب به یاد چهرهٔ خندان محبوبش میافتد، اما این خواب هرگز به سراغش نمیآید. احساس میکند که دلش از اشک و اندوه لبریز شده و به یاد محبوب، دچار حیرانی و غم است. هرچه به زیباییهای محبوب اشاره میکند، در نهایت از فقدان او رنج میبرد. او به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره میکند و میگوید که هیچکس به حال او رحم نمیکند و او در حسرت وصال محبوب است. در ادامه، شاعر به زیبایی چشمان محبوب و تأثیر آنها بر دلش اشاره میکند و در نهایت، از عدم توانایی در بیان درد و رنجش سخن میگوید.