شمارهٔ ۷۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صاف حسرت زغمت نشئه طراز است مرا
شیشه دل زتو لبریز گداز است مرا
خوش نماتر شده از جوش غرورش عجزم
نار او رونق بازار نیاز است مرا
رخنهٔ سینه که چون چشم عزیزش دارم
بر رخ دل در فیضی است که باز است مرا
نغمه باشد سب الفت جانم با جم
رشتهٔ عمر همانا رگ ساز است مرا
می نماید غم عشق تو زسر تا پایم
هر سو مو به تن آیینهٔ راز است مرا
شمع سان زنده ام از کاهش عشقش جویا
آب حیوان تن و سرگرم گداز است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را در مورد عشق و درد فراق بیان میکند. او از حسرت و غم ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و اینکه عشق او به حدی عمیق است که تمام وجودش را دربرگرفته است. شاعر اشاره میکند که عشق او پر از شور و شوق است و غم آن به گونهای است که زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده. در نهایت، او خود را شمعی میداند که گرمای عشق را دارد، اما در عین حال در پی گداز و ذوب شدن است.