شمارهٔ ۷۸۷ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چو بیند آن عذار لاله گون شمع
بریزد جای اشک از دیده خون شمع
به رویت هر که چشمی کرده روشن
رود از خود ز راه دیده چون شمع
روم با اشک و آه از خود که باشد
شب هجرم در این ره رهنمون شمع
مرا جویا ز دلسوزی شب هجر
برد با خویشتن از خود برون شمع
نیست سوز سینه ام را نسبتی با سوز شمع
کی بود تاریکی شبهای ما با روز شمع
تا شود فرش شبستان تو زینت داده اند
مخمل مشکین شب را از گل زرد و زشمع
می گدازد استخوان پیکر ما همچو شمع
چون برافروزد ز می آن سرو بالا همچو شمع
از پی هم بسکه آب دیده بر رخسار ریخت
جاده ها در راه اشکم گشته پیدا همچو شمع
امشب از آتش فشانیهای صهبا دور نیست
پنبه در گیرد اگر بر فرق مینا همچو شمع
در ره تیرت که چون شمع آتشین پیکان بود
هست با هر استخوانم چشم بینا همچو شمع
از تب عشقش که شریانم رگ برق است ازو
شعله ور گردد سر انگشت مسیحا همچو شمع
در شب هجرش گل داغی اگر بر سر زنم
می دواند ریشه جویا تا کف پا همچو شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و شمعی بودن محبوبش اشاره میکند و به تأثیر عاطفی و درد جدایی میپردازد. او احساسات خود را با تصویر شمع مقایسه میکند، که در اثر محبت و اشک سوخته و گدازان است. در شب هجر، اشکهایش مانند شمعی که میسوزد، باعث روشنایی و در عین حال درد میشود. او از سوز دل و اشکهایی که در جاده عشق ریخته، سخن میگوید و بیان میکند که عشقش چون آتش داغ و تیری سوزان است. در نهایت، به نوعی جستجوی معنای واقعی عشق و رنج آن اشاره دارد، که مثل شمع در تلاش است تا خود را در تاریکی ابراز کند.