شمارهٔ ۷۹۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز فیض باده شود پیکر ضعیف شگرف
چنانکه ماه نو از آفتاب بندد طرف
چو بشکفد به می جلوهٔ تو غنچهٔ گل
شراب رنگ بریزد برون ز تنگی ظرف
در این زمانه به جز شاهد و شراب، آخوند!
چه نحو عمر گرانمایه کس نماید صرف
سزد که جان به تن مرده چون مسیح دمد
کسی به خوبی لعل لبش ندارد حرف
سفیدی بدن مهوشان کشمیری
خنگ است به چشمم ز روشنایی برف
ز رفتنت دل پر اضطراب من در خون
نهان شده است چو سیماب در دل شنجرف
رواج اهل سخن رفته از میان جویا
وگرنه کس به سخندانیت ندارد حرف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و شگفتیهای عشق و میپردازد. او از تأثیر شراب بر جسم ضعیف انسان و تجلی زیبایی یاد میکند و زندگی را بدون عشق و شراب ناکافی میداند. همچنین، او به غم و اضطراب ناشی از جدایی اشاره میکند و از سختیهای زندگی اجتماعی و کمبود اهل سخن در زمانهی خود صحبت میکند. در نهایت، شاعر به زیباییهای جسمانی و روحانی اشاره کرده و احساسات عمیق خود را در مورد عشق و دوری بروز میدهد.