شمارهٔ ۸۴۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به یمن همت عشقت ز قید دل رستم
بتی که قبلهٔ آمال بود بشکستم
دلمم ز لذت جیب دریده غافل نیست
ولی ز ضعف به جایی نمی رسد دستم
ز بسکه صحبت من با تو بدنشین شده است
دمی به بزم تو چون نقش خویش ننشستم
ز نارسایی بخت سیاه خود دانم
که کوتهست ز زلف دراز تو دستم
زفیض بیخودیم محرم حریم وصال
ز خود جدا شده جویا به دوست پیوستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زحماتی که برای آن کشیده اشاره میکند. او از احساسات خود نقل قول میکند و بیان میکند که با وجود خواستههایش، دچار ضعف و نارسایی است. شاعر همچنین از عشق و وصل به محبوبش صحبت میکند و نشان میدهد که در جستجوی عشق، خود را فراموش کرده و از دنیای خود جدا شده است. این شعر به نوعی هم احساسی و هم تفکر عمیق درباره عشق و نرسیدن به آن را نشان میدهد.