شمارهٔ ۸۶۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اسیر پیچش آن طره شکن گیرم
ز موج نکهت سنبل کنند زنجیرم
ز حیرتم چه عجب گر بماند از رفتار
به روی آب روان گر کشند تصویرم
مرا ز ضعف به دل طاقت گسستن نیست
گر از سرشک بود دانه های زنیجرم
لب سخن نگشایم عبث که همچو کتاب
عیان ز پردهٔ خاموشیست تقریرم
به سینه غنچه پیکان شود مرا گل داغ
جدا ز گلشن کوی تو بسکه دلگیرم
چو ریخت دست قضا رنگ صورت هستی
ز پیچ و تاب رگ برق کرد تحریرم
شوم ز دشت نوردی اسیرتر جویا
که همچو خانه دو نقش پای زنجیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسی عمیق و دردناک از عشق و اسیری در آن است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و به پیچیدگی و سردرگمی که در عشق تجربه کرده، پرداخته است. او از ناتوانی و ضعف خود در برابر احساسات سخن میگوید و از غم و اندوهی که به خاطر جدایی از معشوق احساس میکند، شکایت دارد. همچنین، به تصویر خود در آب و ناتوانی در بیان آنچه در دل دارد اشاره میکند و از عذاب درونیای که بر اثر عشق بر او تحمیل شده، صحبت میکند. در نهایت، شاعر خود را در حریری از درد و زنجیرهای عشق مییابد که او را در دام اسیری نگه داشته است.