شمارهٔ ۸۶۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مکن آرایش آن زلف پی تسخیرم
پیچ و تاب غم عشق تو بود زنجیرم
سوی خود می کشد از دایرهٔ تدبیرم
زور وابستگی سلسلهٔ تقدیرم
شوق زخم دگرم باعث بیتابی شد
زیر شمشیر تو می غلطم و بی تقصیرم
در هوای تو ز بس رفته ام از خود چه عجب
کاغذ باد شود گر ورق تصویرم
از رگ برق مگر عشق تو تابیده کمند
که چنین گرم عنان گشته پی تسخیرم
چارهٔ حال خرام دم درویشان است
گشته جویا چو حباب از نفسی تعمیرم
مرشد دل گه و گه گوش به ارشاد دلم
گاه شاگرد دلم، لحظه ای استاد دلم
ناله تار نگهم راست چو ابریشم چنگ
بسکه لبریز بود سینه ز فریاد دلم
نسبت من به تو چون نسبت بلبل به گل است
چه عجب گر نه به گوش تو رسد داد دلم
بیستون را بفلاخن نهد از بیتابی
زور بازوی توانایی فرهاد دلم
مژه بر هم زدنش پنجهٔ شاهین بلاست
آن سیه چشم که جویا شده صیاد دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی شدید شاعر به معشوقش است. شاعر از کشش و زنجیرهایی که عشق معشوقش برایش ساخته صحبت میکند و بیان میکند که تحت تأثیر احساساتش به شدت بیتاب و بیقرار است. او احساس میکند که در دایره تقدیر و سرنوشت قرار دارد و نمیتواند از عشق خود فرار کند. شاعر به نکات لطیفی درباره عشق و درد فراق اشاره میکند و در نهایت ابراز میکند که نسبت او به معشوقش مانند نسبت بلبل به گل است؛ این نشاندهنده عمق و زیبایی احساسات اوست. بنابر این، شعر بیانگر حسرت، اشتیاق و زیبایی عشق است.