شمارهٔ ۹۰۲ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشم
نگاه ناز به دوش برده از هوشم
اسیر عشق توام لب به ناله نگشایم
چو غنچه در بغلم آتش است و خاموشم
به روی کار خود از گریه می دهم آبی
بهار عنبرم از اشک خویش در جوشم
هرگز نشد به ساغر می آشنا لبم
چون جام گل ز خون دل خود لبالم
بی اختیار همچو لب زخم می شود
در وصف تیغ ابرویت از هم جدا لبم
در کام خواهش لب لعل تو جا گرفت
از ساعتی که شد به لبن آشنا لبم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر خود را اسیر عشق میداند و از حسرت و اندوه ناشی از این عشق صحبت میکند. او به زیبایی نازکدلان و چشمان معشوق اشاره میکند و بیان میکند که چگونه چشمهای معشوق او را دیوانه کرده است. همچنین، اشک و غم ناشی از این عشق را با بهاری پر از عطر و شادابی مقایسه میکند. در نهایت، شاعر از ارتباطی عمیق و ناگزیر با معشوق سخن میگوید که به طرز زیبا و غمانگیزی بر لبهایش تأثیر گذاشته است.