شمارهٔ ۹۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غم بود چاره حریف به غم آموخته را
بستم از داغ تو بر زخم جگر سوخته را
پردهٔ شرم تو شد حیرت نظارهٔ ما
کرده ای جامهٔ آن تن نظر دوخته را
گر خجالت کش رخسار تو نبود گل باغ
از کجا آورد این رنگ برافروخته را
زود چون شمع بری راه به سر منزل وصل
هادی خویش کنی گر نفس سوخته را
نونیاز است دل و چشم تو پرمایل ناز
مکن از دست رها مرغ نوآموخته را
کرده ای باز زهم صحبتی پیرمغان
آتش خرمن طاقت رخ افروخته را
هر که خو کرده به هجران نبود طالب وصل
هست شادی غم دیگر به غم آموخته را
کوه را چون پرکاهی برد از جا جویا
سردهم گر ز مژه گریهٔ اندوخته را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و درد جدایی و تمایل به وصال است. شاعر به احساسات ناشی از عشق و رنج ناشی از دوری اشاره میکند. او به شرم معشوق و تأثیر آن بر اطرافیانش اشاره کرده و به زیبایی و رنگ رخسار او پرداخته است. همچنین، از محبوب خواسته میشود که راهی به سر منزل وصال نشان دهد و یادآور میشود که دل و چشم او نیازمند محبت است. شاعر به این نکته نیز اشاره میکند که کسی که به دوری عادت کرده است، دیگر به دنبال وصال نیست و در نهایت، تأکید میکند که غم و اندوه همیشه در دل وجود دارد و شادمانی در آن نهفته است.