شمارهٔ ۹۳ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه را
کی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را
کسوت عریان تنی را مخترع طبع من است
من چو گل از خود برون آورده ام این جامه را
نامهٔ پیچیدهٔ عشاق زخم بسته است
دست در خون می زنی گر واکنی این نامه را
بسکه رفتم در سخن از من اثر باقی نماند
جمله تن صرف زبان می گردد آخر خامه را
کی ز دوزخ میشود راضی دلش جویا به خلد
بس که زاهد دوست دارد گرمی هنگامه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درونیات و تقابلهای انسانی است. شیخ شاعر با خود درگیر است و به دنبال رهایی از قید و بندهاست. او خود را در شکلی عریان و بیپوشش میبیند و انگار در جستجوی حقیقت وجودش است. عشق و درد را در نامهای پیچیده میبیند که نشان از زخمها دارد. او به این نتیجه میرسد که بیشتر از گفتار فیزیکی، ارتباط درونیش با زبان و احساسات اهمیت دارد. در نهایت، او به تعارضی بین دنیا و آخرت اشاره میکند و به نوعی انتقاد به زاهدانی میزند که حرارت و شادابی زندگی را رها کردهاند.