نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ - و قال ایضاً یمدحه کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

درین جناب همایون که تا قیامت باد

بیمن معدلت صدر روزگار آباد

مجال لطف فراخست و من عجب دلتنگ

نمود خواهم حالّی و هرچه باداباد

بزرگوارا ! قرب چهار ماه گذشت

که بنده یک نفس از بنده غم نبود آزاد

اگر هزار یکی از غمم نهی برکوه

شود چو سوزن زردوز بیضۀ پولاد

امید برتری از پایۀ خمولم نیست

که نیک پست فکندست دولتم بنیاد

برآستان توام خرج شد خلاصۀ عمر

که یک نفس زهنرهای خود نبودم شاد

نهال فضل و هنر را بآب دیده بسی

بپروریدم و هرگز بریم باز نداد

نمی ستایم خود را بحضرت تو و لیک

تو نیز نیک شناسی مرا ز روی نهاد

ازین ستانه فراتر نبوده ام گاهی

زعهد آنکه مرا مادر زمانه بزاد

بجز بخدمت تو بنده انتما نکند

هرآنکجا که پژوهش کنند زاصل و نژاد

ترازو آسا پیش خسان بیک جو زر

نه بوسه داد زمین را و نه زبان بگشاد

بزرگ و خرد بمن برنخاست هیچ حسود

که روزگارش بر من مزیّتی ننهاد

شد از تعرّض آسیب روزگار ایمن

ببارگاه تو هر مجرمی که ساخت ملاذ

زطالعست که من با برائت ساحت

زکمترین کس دایم همی کشم بیداد

رفیع رای تو را با کمال حزم و ثبات

چگونه کرد مزلزل عدو ؟ زهی استاد!

بدان خدای که جلّاد قهر لم یزلش

بخاک و خشت بدل کرد تاج و تخت قباد

بلطف او که جز از بهر رحمت عالم

محمّد عربی را بخلق نفرستاد

بخاک پای امینی که شرع و ملّت او

شد از مکان تو آراسته بدانش و داد

که آنچه در حق من گفت مفسدی بغرض

نه کردم و نه روا داشتم ، نه دارم یاد

تبارک الله چندان سوابق خدمات

شود بچربک و تضریب مفسدی بر باد

چرا ؟ چه بود ؟ چه کردم؟ زمن چه صادر شد؟

که عفو تو نتوانست پیش آن استاد

گناه گیر که کردم ، ببخش و باک مدار

که هم بطبع کریمی و هم بهمّت راد

من آنگهی سپر از دشمنان بیندازم

که تیغ حکم ترا کم شود مضا و نفاد

مرا شماتت اعدا بلا همی دارد

زیان مالی را ، دولت تو برجا داد

اگر نباشد دلگرمیی زعاطفتت

تنی چگونه برآید بدشمنی هفتاد؟

زخیط باطل اینها چه طرف بر بندم

چو تو که سایه حقّی نمی رسی فریاد

ترا سعادت باد و مرا شکیبایی

که در زمانه ازین صعبتر بسی افتاد

اگر نکو شودم کار از میامن تست

و گرنه خسته دلانرا خدای صبر دهاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از دلتنگی و ناامیدی شاعر است که به درگاه بزرگوارانه کسی دعا می‌کند. او سه ماه است که از غم‌هایش رها نشده و احساس می‌کند که دولت و سعادتش بر اساس کوته‌فکری خود ساخته شده است. شاعر به یادآوری می‌پردازد که در زمینه فضل و هنر، تلاش‌های زیادی کرده اما هیچ‌گاه نتیجه‌ای نداشته است و از این بابت دچار ناامیدی است. او بر این نکته تأکید می‌کند که هیچ حسودی در برابر او وجود نداشته و در مقام خلع از آلام، به درگاه بزرگوار رجوع می‌کند. همچنین از عواطف و حمایت‌های آن بزرگوار احساس دلگرمی می‌کند و امید دارد در مسیر زندگی‌اش بهبود حاصل شود. در نهایت، شاعر از خداوند درخواست صبر و شکیبایی می‌کند تا در سختی‌ها به او کمک کند.