شمارهٔ ۶۷ - و قال ایضاً کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قصاید / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
اسبی دارم که هرگز ایزد
قانع ترازو نیافریند
تا روز ز عشق جو همه شب
از خرمن ماه خوشه چیند
با حشر فکند دیدن جو
دانه که درین جهان نبیند
گفتند که جو نماند وزین غم
میخواست که تعزیت گزیند
پوشید پلاس و پاره یی کاه
میخواهد تا درو نشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از اسبی سخن میگوید که هرگز راضی نمیشود و دوست دارد از عشق بهرهمند باشد. او هر شب به جمعآوری خوشههای جو مشغول است و در این دنیا، دانهای دیگری نمیبیند. وقتی به او خبر میدهند که جو باقی نمانده است، برای تسلی خاطر، لباسی پاره بر تن کرده و بیتابی میکند تا خود را در میان دانهها بیابد.