شمارهٔ ۶۹ - ایضاً له کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید چرخ شرع که نور چراغ فضل
الّا ز شمع خاطر تو مقتبس نبود
در چشم همّت تو بمیزان اعتبار
گوی زمین موازن پرّ مگس نبود
گردی ز خاک مرکب تو باد نداشت
کورا دو اسبه مردم چشمم ز پس نبود
جان در تنم که دست نشان هوای تست
بی آرزوی خدمت تو یک نفس نبود
چشمم بآب چشم تیمّم از آن کند
کاینجا بخاک پای توش دسترس نبود
رفتست التماس حضورم ز خدمتت
والحق مرا زبخت جز این ملتمس نبود
چرخ و ستاره در هوش خدمت تواند
برمن چه ظن بری که مرا این هوس نبود
زان باز مانده ام که ز اسباب ره مرا
جز نالۀ درای و فغان جرس نبود
رخ سوی شاه شرع نهادم پیاده لیک
در پای پیل ماندم از آن کم فرس نبود
من بنده را که ساکن خاک درت بدم
آنگه که در دیار وفا هیچکش نبود
سر باریم تغیّر رای تو در خورست؟
حرمان دست بوس تو انصاف بس نبود؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر از نور و روشنی که از محبوبش میگیرد صحبت میکند و بیان میکند که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین آن نور باشد. او به تلاش خود برای رسیدن به محبوب اشاره میکند و میگوید که حتی با همه قوا و همت خود، به او نرسیده است. علاقه و ارادت او به معشوق از خواستههایش فراتر میرود و در هر حالتی، او در پی دیدار محبوبش است. شاعر حسرت نداشتن شایستگی و توانایی برای خدمت به معشوق را بیان میکند و نشان میدهد که محبت او باعث شده است که تمامی اشیاء دیگر برایش بیمعنا شوند. در نهایت، او به نوعی از ناامیدی و کمبود در دسترسی به محبوب خود اشاره دارد و به ناپایداری شرایط زندگی و احساساتش میپردازد.