شمارهٔ ۱۱۸ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که زهره نباشد که در رخت نگرم
بیا بگو که ز وصل تو بر چگونه خورم؟
بچشم من نرد گردت ار بسی کوشم
بگرد تو نرسد چشمم ار بسی نگرم
بدولت غم تو آتش دلم زنده ست
ز شادی ار چه نماندست آب بر جگرم
شود ز سینۀ من مهر روی تو تابان
اگر چو صبح ز دست تو پیرهن بدرم
حکایت غم تست ار بخانه بنشینم
فسانۀ من و تست ار بکوی بر گذرم
بباغبانی و اختر شناسی افتادم
ز عشق روی و قدت تا برفته یی ز برم
بباد قدّ تو از بس که سرو پیرایم
از ارزوی رخت بس که اختران شمرم
من و خیال تو زین پس، اگر بود خوابم
من و حدیث تو زین پس، اگر بود خبرم
چو آفتاب اگر جای بر فلک سازم
دود همی غم عشقت چو سایه بر اثرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت از عشق و دوری معشوقش رنج میبرد. او به عدم توانایی خود برای دیدن معشوقش اشاره میکند و از عذابهای ناشی از این عشق سخن میگوید. دلش پر از آتش غم است و حتی وقتی که به یاد معشوقش میافتد، دردی در درونش زنده میشود. او به شدت تحت تأثیر زیبایی و وجود معشوقش است و احساس میکند که عشقش توانسته است به زندگیاش نور و رنگ ببخشد. همچنین، او به تمایز بین خواب و واقعیت اشاره میکند و میگوید که حتی اگر در خواب باشد، باز هم تو را خیالش و یادش بر او حاکم است. در نهایت، او تمام وجودش را به عشق معشوقش تقدیم میکند و این عشق را همچون دودی میداند که همواره در پس ذهنش وجود دارد.