شمارهٔ ۱۲۱ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان را چو نیست وصل تو حاصل کجا برم؟
دل را که شد ز درد تو غافل کجا برم؟
بی وصل جانفزای و حدیث چو شکّرت
این عیش همچو زهر هلاهل کجا برم؟
بگسست چرخ تارِ حیاتم به دست هجر
چون وصل نیست گو همه بگسل، کجا برم؟
بنیاد خوشدلیّ من از سیلخیز اشک
گیرم که خود نگردد باطل، کجا برم؟
بی پایمردِ وصل ز غرقاب حادثات
کشتی عمر خویش به ساحل کجا برم؟
منزل دراز و بارکشم لنگ و من ضعیف
بارم گران و راه پر از گل کجا برم؟
ریگ روان و تیره شب و ابر و تندباد
من چشم درد، راه به منزل کجا برم؟
مشکل گشای وصل اگر دیرتر رسد
چندین هزار قصّۀ مشکل کجا برم؟
گیرم که آرزوی دلم جمله حاصلست
اکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم؟
گفتند: برگرفت فلان دل ز مهر تو
من داوریّ مردم جاهل کجا برم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و هوای عاشق است که در غم دوری معشوق خود به سر میبرد. شاعر از بیپناهی و سردرگمی خود در زندگی سخن میگوید و مدام میپرسد که در این غم و جدایی کجا باید برود. او به تضاد بین لذت و درد اشاره میکند و میگوید که بدون وصال، زندگی برایش مثل زهر میماند. همچنین، از مشکلات راه و بار سنگینی که بر دوش دارد صحبت میکند و به حسرت و آرزوهایی که در دل دارد اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی اگر بخواهد عشقش را فراموش کند، نمیداند این دل و عشق را به کجا ببرد و چه کند.