شمارهٔ ۱۲۲ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزم
هزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم
چو خطّ دوست زنم دست در گل و سوسن
چو زلف یار بسر و سهی در آویزم
بدان امید که با یار خلوتی سازم
ز باده مست شوم تا ز خویش بگریزم
چو زلف یار بپایش درافتم از سر ذوق
شکسته بسته و آنگه درست برخیزم
میست آن لب چون لعل و من ز آتش عشق
همه تن آب شوم تا بمی بر امیزم
ستارگانرا دندان بکام در شکنم
بگاه عربده گر با سپهر بستیزم
چو می بدست بود از جهان نیندیشم
چو یار یار بود از فلک نپرهیزم
جهان خراب شود گر من اندرین مجلس
ز نیم خوردة خود جرعه بر جهان ریزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و هوای عاشقانه و شوق به معشوق است. شاعر در سحرگاه از خواب برمیخیزد و با انرژی و شوقی فراوان، به دنبال خلق فتنهها و زیباییها میرود. او در جستجوی خلوتی با معشوق، خود را غرق در شراب میکند و با عشق شدید به معشوق، تمام وجودش را فدای او میسازد. شاعر از زیباییهای طبیعی، همچون گل و زلف معشوق، سخن میگوید و نشان میدهد که عشق و شراب برایش مهمتر از هر چیز دیگری در دنیا است. او به قدری مست و شیدا است که حاضر است دنیا را تحت تأثیر عشق خود قرار دهد و هرگونه قید و بندی را ترک کند. در نهایت، این عشق و شوق، او را به مرز نابودی میکشاند، اما او از این مسئله هیچ نگرانی ندارد و به شادی آن لحظه فکر میکند.