شمارهٔ ۱۵۴ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ترسم آن نوش ز لب کم سخنی
در زبانها فتد به بی دهنی
زاهد ار بیند آن دو لعل چو می
ساتکینی کشد برو سه منی
رنگ و بوی از رخ و خطش گیرد
دیبۀ چین و نافه ختنی
ای که از چهره ماه بر فلکی
وی که از قدّ سرو در چمنی
با چنین چشم و روی و لب که تراست
با گل و نرگس و سمن بزنی
از رخ و غمزه خنجر و سپری
آفتابی تو یا گل و سمنی
چون خرامی بگاه آمد شد
فتنۀ صد هزار مرد و زنی
بی میانی، چرا کمر بندی
تا مرا در غلط همی فکنی
پشت مشک و بنفشه بشکتی
آخر این زلف برکه می شکنی؟
گرچه در زلف تست جای دلم
در میان دل غمین منی
تا بدانی که از لطافت و حسن
هم تو در بند زلف خویشتنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقی است که شاعر به توصیف او پرداخته است. شاعر نگران است که زیبایی معشوق به حدی باشد که زبانش را بند آورد و نتواند از او تعریف کند. او به زیبایی چهره، قد و لبهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که این زیبایی به اندازهای فتن انگیز است که دلها را میرباید. معشوق با حرکاتش دلها را میشکافد و شاعر احساس میکند که در زلفهای او گم شده است. در انتها، شاعر تأکید میکند که زیبایی و لطافت معشوق و زلفهای او او را به اسارت کشانده و او را در بند خود نگه داشته است.